تبليغاتX
شورشی
بازگشت به عصر دیوانه گان
چرا "اعلان جنگ" درست و خوب است؟

اول اینکه همه می فهمند جنگ است و شوخی نیست. بازی هم نیست.

دوم اینکه پس باید همه فکر خودشان را بکنند. هم مراقب خود باشند و هم مراقب دشمن.

سوم اینکه صف شان را انتخاب کنند. این طرفی یا آن طرفی. طرف سوم هم ندارد، مواظب باشید بازی نخورید.

چهارم اینکه همه چیز در میدان جنگ تعیین می شود، نه اینکه دشمن بیاید درون خانه ات انتحاری کند، در حالیکه تو فکر کرده ای او برادرت است (این خیلی لودگی است و آیندگان به تو خواهند خندید).

پنجم اینکه منافقین نقاب شان می افتد. این از فواید اعلان جنگ است که در حالت غیر آن منافقین و ستون پنجم دشمن برای دشمن کار می کنند و تو کاری نمی توانی.

فایده ششم اینست که جنگ به تو هویت می دهد، یعنی تعریف می کند که کی هستی؟ کی بوده ای؟ کی می خواهی باشی؟ و در مقابل؛ دشمنت کیست؟ دوستت کیست؟

هفتم اینکه جنگ قهرمان می سازد. سمبول هایی از آرمانها و ارزش هایی که بدان باور داری؛ نشانه هایی که آرمان ها و ارزش ها برای نمود بدان نیازمندند. تا پیروان بدانند که کی باید باشند.

و بالاخره هشتم اینکه اعلان جنگ تکلیفت را روشن می کند که چه باید بکنی؟

پس ای فرزند! بدان که جنگ خوب نیست. جنگ ویرانگر است و برباد دهنده. از آن بپرهیز مگر اینکه مجبور شوی به خاطر دفاع از هویتتٰ، زندگیت و ارزشها و آرمانهایی که بدان عقیده داری در مقابل دشمن بایستی. و چون به جنگ برخاستی تمام و کمال برخیز. خواب را برخود حرام کن تا به آسایش برسی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 10:1  توسط شورشی  | 
جواد ضحاک و تعدادی از همراهانش توسط ملا مطیع الله از قوماندان های عبدالستار خواصی عضو مجلس نمایندگان و مربوط حزب اسلامی گلبدین حکمتیار که اینک یکی از فرماندهان محلی طالبان است، سربریده شده اند.

در این مملکت چه خبر است؟ به کجا داریم می رویم؟ وحشی گری و قتل و کشتار در حال رشد است و کسانی که به این کار می پردازند لقب قهرمان می گیرند.

چه باید کرد؟

  • سکوت به معنای رضایت است و اینکه کاری از دست مان برنمی آید.
  • اعتراض های مدنی برای طرف مقابل به معنای بی غیرتی و ناتوانی است.
  • چیزی جز اعلان جنگ به نظرم نمی رسد.

به یاد مصاحبه ای از قومندان شفیع دیوانه می افتم که گفته بود؛ جنگ یعنی دیوانگی. گفته بود که مجبور شده بجنگد. گفته بود که فریادهای زنان اسیر در دست دشمن او را دیوانه کرده است. او را به جنگ کشانده است.

هر چه که می گذرد دیوانه تر شده می روم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 خرداد1390ساعت 10:58  توسط شورشی  | 
 
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!


(ویکتور هوگو)
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 خرداد1389ساعت 20:50  توسط شورشی  | 

 

دیوانه ، آتش ، خشم  نام  دیگرما

جز خون جوشان نیست در جام  سرما

دیوانگی منصوری مردان آتش

دیوانگی رقصیست در طوفان آتش

دیوانگی رقصیدن سرخ است درخون

دیوانگی معراج روح تلخ مجنون

دیوانگی عصیان انسانهای در بند

دیوانگی دیوانگی خشم خداوند

  

دریا به دست موجهای خود اسیر است

دریا گرفتار جنونهای نصیر است

ما را زمین مارا زمان دیوانه کرده است

بیداد و زنجیر گران دیوانه کرده است

دیوانه می سازد زمین را زخم افشار

چل دختران و جیل و تیغ و برچه و دار

دیوانه ایم از مادر پستان بریده

از گیسوان دختر آتش کشیده

 

 بگذار جای شعراز فریاد گویم

ازپوست کندن در قزل آباد گویم

ما پاره پاره شعله ور باقلب خویشیم

ماشاهد جان کندن اجداد خویشیم

 

 دیوانگی منصوری مردان آتش

دیوانگی رقصی است درطوفان آتش

دیوانگی عصیان انسانهای دربند

دیوانگی دیوانگی خشم خداوند

 

محمد شریف سعیدی،۲۶/۲/۱۳۷۷ بامیان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اردیبهشت1389ساعت 20:28  توسط شورشی  | 

8 جدی 1387

اولین برف کابل در حال باریدن است. با دانه های درشت و پر آب. مثل اینکه آسمان در حال ریزش باشد. صحنه جالبی است.

اگر بچه تر بودم و اینجا بیابان بود، از فرط هیجان حتما می دویدم، بالا و پایین می پریدم. دهانم را باز می کردم، زبانم را دراز می کردم و دانه های برف را به دام می انداختم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 15:48  توسط شورشی  | 

28عقرب 1387

از دیشب باران شروع به باریدن کرده. امروز هوا خیلی خوب شده. صبح که راه افتادم قصد کردم به افتخار پاکی هوا، تا محل کار پیاده بیایم. سی چهل قدمی آمدم، اما پشیمان شدم و رفتم لب سرک که موتر سوار شوم. از بس کوچه ها پر از گل و کثافات بود.

با اینکه محتاط تر و دقیق تر از خودم در راه رفتن ندیده ام، وقتی به دفتر رسیدم دیدم پشت پایچه ام پر از گل و لای شده. باز رسیدم به آن سؤال که هر زمستان و تابستان از خودم می پرسم که بالاخره تابستان کابل بهتر است یا زمستانش؟

تابستان از دست گرد و غبار غنی شده اش و زمستان از دست گل و لای ... ؟؟؟ غنی شده اش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 15:46  توسط شورشی  | 
این روز ها صبح که راه می افتم، کوچه های کابل تاریک است و خفه.

عصر که بر می گردم هم همینطور.

تاریک است از شدت دود و خفه است از غلظت مواد پلاستیکی و چوب و پارچه و لاستیک و هرچیزی که قابلیت سوختن داشته باشد، و همشهریان کابل از سوزاندن آن دریغ نمی کنند.

دود هم که در این روزها بالا نمی رود. بر می گردد به سطح زمین.

وقتی تابستان است آرزوی زمستان می کنی از شدت بوی تعفن مدفوع، بلکه هوا سرد شود و هوا کمتر معطر شود. وقتی هم که زمستان می آید که این حکایت است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 15:9  توسط شورشی  | 

 

دنیای بزرگ امروز دنیای تنوع است. از رفتارهای آدم ها گرفته تا افکار رنگارنگ شان، از اشکال احساسات شان گرفته تا روش های تعقل شان، از اقسام مذاهب شان گرفته تا انواع خدایانشان، از انواع خوشی هایشان گرفته تا اقسام غم هایشان، از جنگ هایشان گرفته تا صلح هایشان. زندگی به هیچ که نیارزد، حداقل به تماشای این دنیا می ارزد. خلاصه اينكه اين دنيا، دنیای متنوعی است. خداوند آنقدر به زندگی ما تنوع بخشیده که کسی دیق نمی آورد.

و اما افغانستان عزيز ما در این تنوع بازار جهانی، جایگاه ویژه ای دارد. بلی "جایگاه ویژه". اگر دنیا انصاف داشته باشد، می توان ادعا کرد که تقریبا نیمی از این تنوع ها، و آفرینش و زایش این تنوع ها مربوط به افغانستان است. به عبارت دیگر؛ کل دنیا یک طرف و افغانستان یک طرف. جایگاهی که باید قدر آن را دانست و برای حفظ آن جدیت به خرج داد. (در این رابطه علاوه بر وظیفه ملت و دولت افغانستان، وزارت اطلاعات و فرهنگ، به عنوان متولی حفظ میراث های فرهنگی افغانستان، وظیفه مهم وخطیری دارد، که نه تنها باید در حفظ این جایگاه کوشش نماید، بلکه همواره در جهت راههایی که از آن طریق بتوان این جایگاه را حفظ کرد و بلکه از دنیا پیشی گرفت، جد و جهد نماید.)

برای ثابت کردن این مدعا، فکر می کنم ذکر چند نمونه کافی باشد:

-         در افغانستان بسیاری از مردم آن هنوز چیزی را که تلویزیون گفته می شود، ندیده اند و بسیاری دیگر که آن را دیده اند، به آن به چشم یک وسیله عجیب الخلقه که در آن جنیات رفت و آمد می کنند، می نگرند، بسیاری دیگر هم آن را وسیله ای می دانند که داشتن و دیدن و دیده شدن در آن حرام است. کجای دنیا مشابه این نمونه را پیدا می توانید؟

-         افغانستان کشوری است که پایتخت آن در واقع یک دهکده بزرگ است، به همین خاطر از لوله کشی آب و فاضلاب معاف است، برق ندارد و تنها پایتخت تاریک دنیا نامیده می شود.

-         افغانستان کشوری است که غیرت مردهای آن در پیاده روهای خیابانهایش نمایان می شود، آنگاه که برسر یک گپ بسیار بی اهمیت، بینی و دهان یکدیگر را خونین و مالین می کنند، در پیاده رو قضای حاجت می کنند، و بعد از اینکه نسوارشان را کشیدند، آن را در مقابل یکدیگر تف می کنند.

-         افغان ها مردمانی هستند غیور که تحمل بیگانه را ندارند، تا پای جان با آنها می جنگند، و بعد از اینکه آنها را از وطن عزیزشان بیرون کردند، از همانها که بیرون شان کرده اند، برای امرار معاش شان تقاضای کمک های اضطراری می کنند.

-         افغانستان سرزمینی است که تمام کشورهای دنیا در آن سهمی دارد. سهمی از وزارتخانه ها و معاونین شان در کنار ریاست ها و سازمان های کلیدی و غیر کلیدی، سیاست ها و موضع گیری های مملکتی، احزاب و جناح ها و حتی شهرها و ولایت ها و معادن و کوه ها و دریاها و رودها و جنگل ها و دشت ها. کشورهای دوست سهم متوسط دارند، کشورهای برادر سهم بزرگ، کشورهای همسایه سهم بزرگتر و کشورهای قدرتمند سهم بزرگترتر. فقط کشورهای ضعیف مثل بورکینافاسو، اتیوپیا، کامبوجيا، لائوس و بوتان مظلوم واقع شده اند، و فقط سهم اندكي دارند. و تنها کسانی که سهمی در این مملکت ندارند، مردمان آن هستند.

-         افغانستان کشوری است که ملاک مشروعیت در آن زور است. پادشاهان همواره به مردم زور گفته اند و حالا رهبران به مردم زور می گویند، رییس به کارمند، کارمند به مراجعین، پلیس به مردم، ترافیک به راننده، راننده به مسافر و در نهایت این حلقه، مرد به زن و فرزندانش زور می گوید. و جالب تر اینجاست که به تصور غالب، همه اینها مشروع و منطقی و حتی به گمان اکثریت، دینی و اخلاقی هم هست.

-         و بالاخره افغانستان، این کشور عزیز سرشار عجایب و غرایب که در این زمینه یک تنه با دنیا برابری می کند، برای اینکه بتواند جایگاه اول خود را همچنان حفظ نماید، باید هر روز اعجوبه ای به دنیا معرفی کند تا جهانیان از شدت تعجب انگشت به دهان بمانند. و حالا محصول جدید مملکت عزیز ما وزیر فرهنگی است که سخت با فرهنگ رسانه اي دنياي امروز بيگانه است (شما یک نمونه دیگر در هیچ جای دیگر دنیا و حتی هیچ کجای تاریخ پیدا نمی توانید).

-         در تمام کشورها، وزارت فرهنگ، متولی حفظ داشته های آن کشور، معرفی آن به دیگران، انتقال به نسل بعدی و تلاش در جهت شکوفایی و رشد آن است، اما وزارت فرهنگ افغانستان هیچ کاری در این زمینه ها نمی کند. زمانی در این کشور دو زبان رسمی وجود داشت که یکی شان دری بود، از گذشتگان به یادگار مانده بود و همه چیزی که این مردم از تاریخ، تمدن، فرهنگ، سنتها و آداب و رسوم داشتند، در آن محفوظ بود، اما امروز اندک اندک آخرین کلمات آن با واژه هایی از انگلیسی، اردو، عربی، فرانسوی، آلمانی و ... جایگزین شده است و می رود که دیگر هیچ چیزی از آن باقی نماند، و وزیر فرهنگ افغانستان غصه ای ندارد.

-         افغانستان کشوری است که مردم آن به تاریخ و فرهنگ آن افتخار می کنند، از دانشمندان و اندیشمندانی یاد می کنند که از این سرزمین برآمده اند، اما در سالی که کل دنیا سال مولانایش نام نهادند و تجلیلش کردند و کتابها چاپ کردند و شرح و تفسیرها نوشتند و دو کشور ترکیه و ایران برسرش جدل ها کردند، وزیر فرهنگ افغانستان حتی نفهمید که مولانای رومی در واقع همان بلخی است. بعضی ها گفته اند که وزیر فکر می کرده مولانای رومی شاید برادر امیر ارسلان رومی بوده باشد که اینقدر مشهور شده.

-         افغانستان عزیز کشوری است که تعداد عنوان های کتاب های چاپ شده اش در یک سال، کمتر از تعداد انگشتان یک دست است. من شرمم می آید که این تعداد را با تعداد عنوان های کتابهای چاپ شده در یک روز و حتی نیم روز در کشور همسایه، ایران، مقایسه کنم.

-         رسانه های صوتی و تصویری در افغانستان عزیز، مثل بقیه چیزهای آن ضعیف و بدبخت و گدایی گر و مقلد و تاجر هستند. وزارت فرهنگ افغانستان هم برای این به وجود نیامده است تا از این وسیله ها برای تقویت فرهنگی کشور استفاده کند، به همین دلیل است که هیچکس، انتظار برنامه ای در راستای چنین هدفی از آن ندارد. اما وزارت فرهنگ افغانستان برخلاف تمام وزرات های فرهنگ در دنیا، کمک کردن به رسانه ها، راهبری آنها و همکاری با آنها را وظیفه خود نمی داند که هیچ، بلکه در تلاش است تا همین نیمچه مظاهر تمدن و فرهنگ و دموکراسی را هم از میان بردارد. برای همین است که اشاعه فرهنگ بت پرستی توسط رسانه ها را بهانه قرار داده.

-         خلاصه کلام اینکه دنیا باید بداند افغانستان در تولید عجایب و غرایب و حرکت در راستای تنوع بخشی به دنیای خلقت همچنان در راس است. اگرچه ایران با معرفی شخصیتی به نام احمدی نژاد تلاشی مذبوحانه کرد که گوی سبقت را از افغانستان برباید و نام ملاعمر را از خاطره ها بزداید، اما خصلت نابغه پروری و اعجوبه زایی افغانستان با به میدان آوردن وزیر فرهنگی همچون کریم خرم، بار دیگر ثابت کرد که دنیا یک طرف، افغانستان یک طرف.

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 0:27  توسط شورشی  | 

 

باران كه مي‌بارد مرا به ياد تو مي‌اندازد، ياد آن دم غروب كه از تپه بالا رفتيم. باد و باران يكجا شده بود و همه جا خيس. زير چتر آلاچيق ايستاديم و تو به قطره‌هاي باران خيره شدي كه به سطح درياچه مي‌خورد. باران كه تندتر شد، ديگر قطره‌ها در سطح درياچه دايره نمي‌ساختند، آب درياچه گويا كه به جوشش آمده باشد، متلاطم شده بود...

باران كه مي‌بارد مرا به ياد آن روزي مي‌اندازد كه زنگ زدي، گفتي باران آمده. از دفتر كارم به بيرون كشاندي. تو مي‌گفتي و من مي‌رقصيدم. آن روز براي اولين بار، لذت رقص زير باران را چشيدم. بعد كه به خود آمدم چشمان حيرت‌زدة زيادي را ديدم كه با تعجب به من مي‌نگريستند. هيچكس تا به حال هوشياري به اين ديوانگي در آنجا نديده بود...

باران كه مي‌بارد مرا به ياد روزي مي‌اندازد كه رفتم كنار رودخانه. هوا نه گرم بود و نه سرد. بهار بود. سبزه روييده بود. كفش‌هايم را بيرون كشيدم تا به طبيعت نزديك‌تر شوم. گنجشككان آواز مي‌خواندند و پرستوها نزديك سطح رودخانه بالا و پايين مي‌رفتند. گاهي تا يك قدمي‌ام مي‌آمدند و با تكان‌هاي قشنگ دم‌شان مي‌رقصيدند. دست‌هايم را باز كردم تا صداي آواز نسيم ملايمي را كه از سمت رودخانه مي‌وزيد بهتر لمس كنم. چشمانم را كه بستم، ديدم فقط صداي نسيم نيست، صداي رودخانه هم بلند شده. چند دقيقه بعد، باران هم نم‌نمك باريدن گرفت. قطره‌هاي باران كه به صورت و دست‌هايم مي‌خورد، مرا به ياد دست‌هاي تو مي‌انداخت، زماني كه خيس بودند و وقتي لمس‌شان مي‌كردم، بوي طراوت و تازگي در رگ‌هايم جريان مي‌يافت. چه لحظه‌هاي لذت بخشي بود آن لحظه‌ها. فقط بايد ديوانه مي‌بودي تا تن به چنان وضعي مي‌دادي. آنوقت در مي‌يافتي كه ديوانگي چه لذتي دارد....

همان وقت با خود عهد كردم كه هرگز خود را از لذت ديوانگي محروم نكنم.

 

حالا باز باران به باریدن آغازیده. خزان شده، و من چشم‌هایم را می‌بندم، صورتم را به سمت باران می‌گیرم و دست‌هایم را باز می‌کنم که لذت باران را بچشم. بوی خاک، بوی برگ‌های ریخته درختان، بوی باران، نوازش ملایم و مطبوع قطره‌ها...  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 21:17  توسط شورشی  | 
(به خودم قول داده بودم كه غير از نوشته هاي خودم، از نوشته هاي ديگران كپي برداري نكنم، اما اين مطلب خيلي برايم جالب تر از آن بود كه اينجا نياورم. براي جبران اين نقيصه، از شما دوستان خواهش مي كنم كه در ادامه اش اگر چيزهايي به نظرتان رسيد بهش اضافه كنيد.

اصل مطلب را از وبلاگ یک دوست ایرانی گرفتم.)

 
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن

شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه

شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند

شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند

شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر

شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت

شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد

شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند

شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف

شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن

شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند

شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن

شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است

شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن

شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه

شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی

شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه

شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن

شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی..

شهر هرت جایی است که .......

خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 12:41  توسط شورشی  |